درباره وبلاگ



مدیر وبلاگ : سما
نویسندگان
جستجو

آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
گر تو هم با ما شوی...
بیا که یاد "تو" آرامشی ست طوفانی...




در نبرد کوچک ترین سردار تاریخ با اژدهای سه سر خبر از گرز و شمشیر و سپر نیست!

خبر از رجزخوانی و فریاد و جاری شدن خون به زمین نیست!

خبر از رخش و سیمرغ نیست...

 

{دشمن سه اژدهای سه سر به میدان فرستاد:

یکی برای چشم علمدار...

یکی برای قلب سپهسالار...

و یکی برای کوچک ترین سردار.

کوچک ترین سردار لب های خود را به هم میزد و انگار در گوش های سپهسالار زمزمه میکرد : پدر! برادرم اکبر صدها مرد مبارز را به زمین افکند ، مرا بالا بگیر ، قول میدهم کم از برادر نباشم برایت!

و سپهسالار ، کوچکترین سردار خود را بر دستان خود گرفت ، داشت سخن می کرد که دید عجب؟!

صدها مرد مبارز از لشکر دشمن به تلاطم افتاده اند و فوج فوج جدا می شوند، شرمسار شده اند و از میدان بیرون می روند!

کوچک ترین سردار تاریخ کم از بزرگترین مبارز آن حماسه نداشت...}

 

اژدهای سه سر بال های خود گشوده بود؛ به نزدیکی سردار رسید و ناگاه دید کوچک ترین سردار تاریخ ، چون برکه ای زلال در آغوش اقیانوس آرام گرفته...

اژدها پر از دلهره شد ، خیره شد ، ماند...

اصلا شاید ، نمی دانم ، شاید می خواست بوسه ای کوچک بر گلوی سردار بکارد و برود...

شاید می خواست در برکه ی زلال کوچک ترین سردار غرق آرامش شود...

شاید میخواست...

و کوچک ترین سردار -- که طاقت همین بوسه ی کوچک را هم نداشت-- در اقیانوس پدر، در وجود سپهسالار، غرق شد...

و کوچک ترین سردار ، بی سر شد...

و کوچک ترین سردار ، که تازه کربلایی شده بود ، در نبردی بی مانند کربلایی ماند تا ابد...

 

آه! ای کوچک ترین سردار بزرگ تاریخ! ای علی اصغر(ع)!

امروز که مرواریدهای چشمانم ، به یاد تو ، بر دفتر گناهم می چکند ؛ جا مانده ام از تو ، از کربلایت ، از زیارت اربعینت ...

تو را به لحظه ی وصالت به اقیانوس پدر قسم ، دستم بگیر...

 

پاییز 93

دریا باشید _ سما





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


چهارشنبه 19 آذر 1393 :: نویسنده : سما
نظرات ()

آهای اسید پاش ها کجایید؟!

دو سه بشکه اسید میخواهم،

نه برای ویرانی چهره ها

نه!

اسید میخواهم برای ویران کردن نقاب ها...





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


پنجشنبه 1 آبان 1393 :: نویسنده : سما
نظرات ()

این دومین داستان کوتاه منه،

فکر کنم از نظر فنی و طرح جای کار زیادی داره هنوز...

 

دانه های درشت و گرم عرق را با دستمالی مرغوب از روی پیشانی خسته اش گرفت و رو کرد به پسرش : " دیگر نباید چیزی مانده باشد"

پسرکه اولین سفر تجاری اش را تجربه میکرد ، کاملا بی رمق شده بود و نگاه مستاصلش را به سمت پدر گرداند و بعد دوباره مثل باری سنگین بر روی زمین انداخت.

گرمای حجاز توان کاروان را کشته بود و هر قدم را سخت تر از قدم پیش می نمود.

قافله دار- که بعد از چهارسال پا به حجاز گذاشته بود - راه شناس ماهری بود. شهرهای مختلف و کوچک و بزرگ حجاز با او و کاروانش آشنایی داشتند. همه او را نه فقط به تنوع و زیبایی محصولاتش که به انصاف و خوش خلقی نیز می شناختند.

این چهار سال دوری از حجاز هم موفقیت تجاری اش را کم کرده بود و هم توان و تجربه ی کارگرانش را و حالا که بعد از این مدت دوباره این راه سخت را در پیش گرفته ، قدم های کاروانیانش مثل دست های ملتمس و نیازمند به زمین کشیده میشدند.

به دور خیره شد، کسی می آمد . خیلی زود معاونش را شناخت. او را صبح زود روانه کرده بود تا زودتر به شهر برود و هم آمدنشان را خبر دهد و هم اسکانی مناسب تهیه کند. معاون با اسب تیزروی سفید و سیاه خود رسید و نفس زنان و خوشحال گفت :" یک فرسخی بیشتر نمانده ، بزرگان شهر از آمدنمان خوشحال شدند و غلامانشان را برای استقبال به دروازه روانه کردند."

لبخند کمرنگی روی لبانش نشست. فکر نمی کرد غیبت چهار ساله اش تا این حد مورد توجه اشراف شهر قرار گیرد. گرچه آنها از مشتریان همیشگی اجناس مرغوب او بوده اند اما کاروان های گذرا از مکه بقدری هست که غیبت یک کاروان – هرچند بزرگ و شاخص – خللی در تجارتشان ایجاد نکند.

با خود می گوید شاید رفت و آمد کاروان ها کمتر شده یا بازار مکه از رونق افتاده! اما نه! اگر اینگونه بود حتما تا قبل از سفر خبردار می شد. وقتی شور و هیجان بازار مکه را به یاد می آورد در دلش نسبت به رونق تجارتش امیدوارتر میشد.

تا آمد کمی در خاطرات سفر گذشته اش سیر کند ، خود را در مقابل دروازه یافت. کاروان خسته تر از آن بود که به راحتی و سرعت اسکان یابد و هنوز کاملا مستقر نشده بود که شب دامن سیاهش را بر آنها گستراند و هنوز چیزی از شب نگذشته بود که کاروان سرا از قبرستان های دورافتاده هم بی صداتر شد.

چشمان خسته ی قافله سالار اما زیر بار آسایش خواب نمی رفت. نه از شوق مهمانی فردا و شوق دیدار بزرگان شهر و نه از ترس اینکه مبادا تجارت امسالش هم رونق نگیرد؛ تشویشی عجیب داشت. انگار که... . حتی نمی دانست حس عجیبش به چه شبیه است؟! حتی نفهمید تا صبح چقدر خوابید و چقدر بیدار ماند...

 

صبح که شد کاروان با تجربه و بزرگ شامی جان تازه ای گرفته بود ، رفت و آمد غلامان و کاروانیان حاکی از نشاط بالای کاروان بعد از رسیدن به مقصد بود. قافله سالار با پسرش که هنوز کمی از سختی راه را در چهره اش میشد خواند و معاونش که مردی خوش فکر و قوی بنیه بود از کاروان سرا بیرون زد. هر سه جامه های گران قیمت و تمیزی بر تن داشتند گرچه گرد چهار ساله ی کسادی تجارت را بر تن جامه های آنها می شد دید.

به مجلس که وارد شدند ، استقبال بیش از حد انتظار بود. بزرگان شهر بی کم و کاست جمع بودند. به جز او سه قافله سالار دیگر هم حضور داشتند که کاروان هاشان در یک هفته ی اخیر به شهر رسیده بود. آنها را خوب می شناخت. بیش از آنکه با او رقابت کنند رفاقت می کردند. دلیلش هم واضح بود، او تنها قافله سالار بزرگ شامی بود که در هر مشکلی به کاروان های دیگر کمک می کرد. هر کدام به نحوی مدیون او بودند. خود را به سادگی میزد اما تیزی خاصی در فهمش بود و به واسطه ی همین تیزی فهمیده بود قطعا این مجلس و استقبال و تکریم عادی نیست. خیلی طول کشید تا به صحت آنچه فکر می کرد مطمئن شود، زمانی که بالاخره صاحب خانه به حرف آمد : "دوستان ، شما از تجار قدیمی و معروف عربید. ما همگی شاهد شرافت و بزرگواری شما بوده و هستیم ، همان طور که شما شاهد سخاوت و حمایت ما بوده اید. چه بسیار کاروان هایی که به خاطر حمایت های ما از شر راهزنان نجات یافته اند. و چه کاروان هایی که تجارتشان با عنایت ویژه ی اشراف شهر از سقوط و ورشکستگی نجات یافته است."

و شروع کرد به بازشماری دیونی که بزرگان شهر بر گردن تجار و قافله سالاران داشتند. او باز هم باید صبوری می کرد تا بفهمد پشت این همه مهمل بافی چه خواسته یا مطلبی جا خوش کرده است؟ زیاد طول نکشید تا نهایتا خواسته ی آنها را شنید : " مدتی ست یکی از مردان نامی ما دیوانه شده است! می گوید از غیب پیام میگیرد و شعرهای افسونگر میخواند. اجنه با نجواهاشان سحرش کرده اند و او هر روز نجواهای آنان را با صدایی بلند و جذاب برای مردم میخواند. هم خود دیوانه شده و هم دیگران را دیوانه می کند. با یارانش جلوی کعبه خم و راست می شود اما برای خدای های ریشه دار و با عظمت ما را بی ارزشی قائل نیست. ظاهر حرف هایش زیبا و فریبنده اما باطنش سم و سحر است." نگاهی به جمع انداخت و نفسی کشید و آرامش از دست رفته ی خود را کمی بازیافت و با صدایی آرام تر ادامه داد : " آنچه ما از شما میخواهیم فقط حفظ خود و کاروانیانتان از این ساحر دیوانه است. ما بازار را از صحن کعبه فاصله داده ایم اما هر وقت برای عبادت یا زیارت به صحن کعبه رفتید پنبه در گوش بگذارید و مراقب باشید. حتی از نگاه کردن به آن دیوانه پرهیز کنید."

قافله سالار شامی خنده اش گرفته بود. این همه استقبال و مهمانی و پذیرایی به خاطر برحذر داشتن از یک دیوانه!

در راه برگشت کلمه ای بین آن سه رد و بدل نشد، فقط سکوت بود وفکر. قافله سالار هر چه بیشتر فکر می کرد قضیه برایش پیچیده تر می شد. اگر دیوانه ایست که به همه ضرر می رساند چرا این اشراف و بزرگان با این همه قدرت و عظمتشان جلوی او را نمی گیرند؟ چطور چنین قبیله های قدرتمندی از پس یک نفر بر نمی آیند؟ چرا تا این حد از او می ترسند؟ و چرا حفظ و دور نگه داشتن ما از یک دیوانه تا این حد برای آنها اهمیت دارد؟ همه ی این افکار و سوالات او را مصمم کرد تا قبل از رفتن به بازار حتما ساعتی در صحن کعبه بماند و مردی که این همه چنین بزرگانی را آشفته کرده از نزدیک ببیند.

قافله سالار و فرزند و معاونش هر سه نفر پنبه در گوش به کعبه رسیدند. پس از ادای احترام آرام آراک شروع به طواف کردند. پسر که از ابتدا محو تماشای کعبه شده بود ذره ذره از پدر فاصله گرفت. اولین بار بود کعبه را می دید و طبیعتا صحنه ای شگفت آور و خیره کننده را تجربه میکرد. کعبه که به پارچه هایی ارزشمند و زیور آلاتی گران قیمت آراسته شده بود همیشه برای مسافران و تجار جذابیت خاصی داشت.

پسر قدری می رفت و قدری می ایستاد. به همه ی زوایای کعبه دقت می کرد. همین طور که آرام و بی هدف قدم بر میداشت صدایی به گوشش رسید. با وجود پنبه ای که در گوش گذاشته بود صدا واضح نبود. پسر ناخود آگاه پنبه را لحظه ای از گوشش بیرون آورد و همان لحظه یاد سخنان بزرگان شهر افتاد و پنبه را به سمت گوش برد. اما همین یکی دو لحظه کافی بود تا صدا را واضح و رسا بشنود. رو به سمت صدا برگرداند. پنبه همچنان در دستش بود. مردی میانسال با چهره ای دلنشین روی تحته سنگی نشسته بود و با صدایی حزین و زیبا چیزی میخواند. نوای عجیبی داشت. تا کنون نشنیده بود که شعر ، مدح یا مرثیه ای به چنین نوایی خوانده شود. به نظر شعر می آمد. هرچه در صدا بیشتر غرق میگشت فاصله اش از منبع صدا کمتر میشد. احساس کرد سینه اش می سوزد. آتشی دلنشین در سینه اش زبانه می کشید. کلمات مرد مانند کبوترانی آزاد از زبانش پر می کشیدند و بر بام دل پسر می نشستند. ساحل وجود پسر توسط کلمات و جملات مرد نوازش می شد. ناگهان مرد ساکت شد. آرام و با وقار سرش را به سمت پسر گرداند و تبسم کرد. همان لحظه زانوان پسر تاب نیاورد و بر زمین افتاد. یا للعجب! چه متانتی! چه تبسم بی هم تایی! چه آرامشی! همه چیز و همه کس فراموشش شده بود. صید شده بود. تسخیر شده بود. نگاه ملتمسانه ی پسر مرد را به خواندن دعوت می نمود. مرد خواندن را از سر گرفت.

هنوز مات و مبهوت پدیده ای بود که در مقابلش واقع بود که صدایی نگران او را خواند. پدرش بود. صحنه ی عجیب زانو زدن پسر در گوشه ی صحن کعبه او را نگران کرده بود. پسر اما نتوانست پاسخ دهد. پدر که حالا به چند قدمی پسرش رسیده بود با تحکم پرسید : " چه می کنی؟" وبعد نگاه پرسش گرش از پسر به سمت مرد روانه شد. ناگاه بلند گفت : " محمد امین؟! منظور آنها از دیوانه و ساحر و این ها محمد امین بود؟" مرد را خوب می شناخت. محمد (صلی الله علیه و آله) به خوش خلقی ، امانت داری و زیرکی شهرت داشت. پدر با تردید و بسیار آرام و محتاط پنبه را از گوش درآورد. آبشاری از نور بر سر و رویش ریخت. دلش خالی شد. از ترس جسارتی که به خرج داده بود و همچنین از شگفتی کلمات و صدای دلپذیری که میشنید کم مانده بود قالب تهی کند. اصلا معانی را نمی فهمید تلاشی هم نمی کرد. فقط می خواست آن صدا و زیر و بم و زیبایی اش تمام نشود. زانوانش آرام زمینگیر شدند. دستانش می لرزید. مرد روزهای سخت در دامی سخت گرفتار آمده بود. لذتی که می چشید طعمش با تمام لذاتی که دیده ،شنیده یا چشیده بود فرق میکرد. اسیر طوفانی شده بود از شگفتی شوق ، حلاوت و ذوق. طوفانی که نمی خواست تمام شود. شاید حتی خیس شدن زمین جلوی رویش از باران چشمانش را هم نفهمید. محو جمال موجودی بود که دیگر حتم داشت فراتر از انسان است. عظمت مرد ، کلمات و نوای زیبایش ، آرامش و وقار بیش از حدش همه چیز در حد اعلای خود بود. دیگر کلمات نه، که محو منبع کلمات شده بود.

در همین حال و هوا بود که دستی سنگین بر شانه اش خورد ، معاونش بود. داد می زد : " چه می کنی مرد؟ بلند شو تا سحر نشده ای! بلند شو مرد"

او بدون اینکه سر خود را یا حتی نگاه خود را به سمتی غیر از محمد (صلی الله علیه و آله) حرکت دهد دست معاون را از روی شانه ی خود پس زد. معاون دوباره فریاد برآورد :" بلند شو تا بیشتر از این دیوانه نشده ای"

قافله سالار شامی اما همان طور که خیره مانده بود با صدایی آرام گفت :" رهایم کن ، میخواهم دیوانه بمانم..."

 

سما_ بهار 93





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


یکشنبه 1 تیر 1393 :: نویسنده : سما
نظرات ()
من میدانم و شب ؛
اگر در چشیدن مزه ی دیوانگی ام تردید کند ،
و اگر در چکاندن قطره نوری از تو در برکه ی زلال ، اماخواب ،  تاخیر کند ،
و اگر از چکیدن مروارید های بی تاب آسمان چشمانم پرده بردارد...

من میدانم و ابر ؛
اگر باز در اوج مزه ی دیوانگی ام ، طنازی ماه را از من بگیرد ،
و باز قطره های بی مزه ی خود را بر برکه ی زلال اما خواب من بیاندازد ،
و هم برکه ی کوچک بی خیالی ام را بیدار کند و هم بازار مرواریدهای شور مرا خراب...

من میدانم و تمام چراغ های کم خرد شهر ؛
اگر بخواهند نور تو را به مبارزه بطلبند ،
و اگر بخواهند سو سو بزنند در میان هو هوی موج های بی قرار شور چشمانم ،
و اگر بخواهند خود را در برکه ی من ... نه! نه ! در برکه ی تو بیاندازند و در آن شناور شوند ،
و وای بر دیدگانی که قطره ای از برکه ی تصویر تو را به هزار چلچراغ کم شعور شهر بفروشد...

آن ها ، آهای ماه تاب من ، آن ها اگر از خود نورکی دلگیر دارند ، تو از حقیقت خورشید زیباترین رقص نور را...

چشمان من از تماشای چراغکان شبرو شهر دلگیرند ،
و ماهی های سرخابی برکه ی عجیب کوچک من ، بی تاب...
بی تابند و حسود،
و بر لب هاشان پرسشی ست جانسور :
" تا کی تحمل چشمک ستارگان رقیب...؟"

ماه تاب من !
من میدانم و آسمان؛
اگر باز هم امشب هزار هزار پولک نقره ای بی شرم را بر دامنت ریخته باشد...

دریا باشید
سما_ بهار 92


ادامه مطلب


نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


چهارشنبه 10 اردیبهشت 1393 :: نویسنده : سما
نظرات ()

آمدم از تو بنویسم...

صد بار بر دکمه های بی روح تکنولوژی کوبیدم و دوباره پاک کردم.

خوشا جوهر های قدیم،

نمیشد پاکش کرد، هر چه مینوشتی حتی اگر خط میزدی باز هم اثرش مانده بود...

و من نام تو را هزار بار بر قلبم نوشتم و خط زدم یا نزدم اثری نیست یا هست...!

 

آمدم از تو بنویسم،

از آن روز نوشتم که تمام چشمانم تو را در آغوش کشیدند،

و تو آرام و آرام تر و حتی آرام ترین خندیدی!

و من گل از گل دلم شکفت!

و تو و من گاهی مقابل گاهی کنار...آه!

و بعد تمام آنها که نوشتم پاک کردم!

 

آمدم از تو بنویسم،

از خالی که بر کنج لب های دلربایت خانه کرده بود...

از شمعی که بر قایق تو نمیدانم باید میسوخت یا نمیسوخت،

از این همه تردیدم آمدم بنویسم،

از این همه تردید در فعل های متضاد پی در پی...

 

راستش را بگویم،

آمدم از "تو" بنویسم همه اش "من" شد،

و من از "من بی تو" بیزارم....

 

 

دریا باشد_سما

زمستان 92



ادامه مطلب


نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


چهارشنبه 23 بهمن 1392 :: نویسنده : سما
نظرات ()
http://www.teribon.ir/media/538124756172e5b2bc5e38a845767525828109.mp4

ادامه مطلب


نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


سه شنبه 5 آذر 1392 :: نویسنده : سما
نظرات ()

انگار که حق پاییز را ادا نکرده باشم،

انگار که گفتنی هایش را نگفته باشم...

و انگار که انتظار دارد برایش از تک تک برگ هایش واژه بسازم و شعر بسرایم،

مرا نشاند بر سر این تکنولوژی عجیب که باز هم از پاییز بگویم...

پاییز! پاییز شکوهمند!

به پاییز میگویند پادشاه فصل ها!

و من نه به خود پاییز،

و نه به سمفونی برگ های زرد ترد،

و نه به هارمونی بادهای از هر طرفش نمی اندیشم.

و این بار دیگر سراغ باز باران گفتن های دبستانی ها نمیروم.

و کاری به عریانی درختان در مقابل تقدیر آسمانیشان ندارم.

تمام فکر من شده دلگیری پاییز...

دلگیری پاییز که عجیب از جنس دلگیری عصر جمعه هاست.

انگار تشنه بوده ای و آب دیده ای و به سراب رسیده ای...

نه! نه! انگار قرار است پاییز مقدمه ای باشد بر شبی سرد و غمناک!

مثل عصر جمعه که ملودی ابتدایی شام جمعه است...

میگویند آنچه در مسیر خوشبختی ست شیرینتر از خود آن است.

نمیدانم برای دلگیری هم همین است یا نه؟!

آنچه در مسیر شب سرد و طوفانیست دلگیرتر است یا شب سرد و طوفانی؟

پاییز دلگیرتر است یا زمستان؟

نا امید شدن از آمدن یار بدتر است یا روزهایی که پی در پی در حسرت دیدار طی خواهد شد...؟!

آه!

برگ های سبز اندیشه هامان زرد شدند و ریختند و ریختند...

برگ های زرد ترد ریخته یمان زیر پای غربی شدن فکرهایمان خرد شدند و سمفونی ساختند...

و هارمونی صنعتی شدن ربودمان!

ربودمان از پای سماور های مادربزرگ ها، و کرسی ها و ایوان ها ، و بخاری های نفتی و هزار هزار وسیله ی دور ریخته شده ای که هنوز نماد صفای قدیم دلهایمانند...

آه ! پاییز!

مثل درختان پاییزی عریانی هامان به جا ماند و سبزی ظاهر و اندیشه یمان بر زمین ریخت! آبرویمان هم! غیرتمان هم....

و انگار که جمعه به آخر خود رسیده باشد و پادشاه جمعه نیامده باشد و زمستان غربت و غربیت در راه باشد...

انگار که تمام شده باشیم....

آه ای پادشاه جمعه ها! ای غریب عصر های جمعه ها!

آه ای پادشاه پاییزهای پی در پی...

دلهایمان در حال زمستانی شدنند...

به دادمان برس!





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


پنجشنبه 25 مهر 1392 :: نویسنده : سما
نظرات ()

با عرض معذرت از تاخیر در به روز رسانی

 

بوی پاییز بوی دیگریست. اصلا انگار دنیای پاییز دنیای دیگریست و رنگ پاییز رنگ دیگری و حال و هوای پاییز حال و هوای دیگری و بگذار حرف آخر را اول بزنم شکوه پاییز شکوه دیگریست...

نمیدانم شادی غمناک چقدر مناسب است برای صدای زرد برگ هایی که زیر پاهایمان خرد میشوند و انگار تک تک ثانیه های روزهای مدرسه را از کوچه پس کوچه های ذهنمان بیرون میکشند و آه! چقدر خوش بودیم...

باز باران میخواندیم. چه با ترانه چه بی ترانه...

و آنقدر زیر باران با کوله پشتی هامان میدویدیم که میشدیم دو روز تعطیل سرماخوردگی و به ریش نداشته ی هم کلاسی های چتر دارمان میخندیدیم...

و آنقدر وقت حرص خوردن معلم ساکت میشدیم که انگار دهشتناک ترین اتفاق تاریخ است و کیست که یادش نباشد لحظه ای بعد آنقدر در کلاسمان سر و صدا بود که صدای معلم که هیچ صدای شیپور زنان بزرگ جهان هم در آن گم میشد...

دیدی چه شد؟

نقل ، نقل پاییز بود و پاییز خاصیتش همین است که تا می آیی از آن بگویی سوارت میکند و به همه جا میبردت جز پاییز...

نقل پاییز بماند برای بعد اما باز شکوه پاییز شکوه دیگریست...





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


یکشنبه 7 مهر 1392 :: نویسنده : سما
نظرات ()

http://www.tabnak.ir/files/fa/news/1391/5/19/181236_503.mp3

شاعر : علی حیات بخش





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


دوشنبه 31 تیر 1392 :: نویسنده : سما
نظرات ()

اینجا بیمارستان امید ساعت 10 صبح

من ، همکلاسان ، بیماران ، پرستاران و امید...

بخش ویژه

جانباز شیمیایی که یک سرطان خونی از نوع non M3 AML گرفته است. چشمانش کاملا ملتهبند و با زحمت بسیار نفس میکشد. چشمان مضطرب همراهانش به دهان استاد خیره شده و گوش هایشان در انتظار صید کلمات استاد میان دو راهی امید و نا امیدی مانده اند...

 

ساعت 9 صبح روزی دیگر _ بخش زنان

تازه عروس را ویزیت میکنیم. بعد از راند دو مرد جوان جلوی استاد می ایستند و سوال میپرسند. همانطور که استاد پاسخ میگوید بغض مرد جوان تر بیشتر میشود و در نهایت پاهایش سست میشود و می افتد...

انگار که امیدش خیلی نا امید شده باشد.

 

ساعت 8:30 روز دیگر _ بخش مردان

مردی که نه میتوان به صورتش نگاه کرد و نه میتوان دیگر کلامی از او گفت اما امید...

 

ساعت درد و رنج ، روز سخت ، بخش سرطان....

چه کسی معنای امید را از اینان بهتر میفهمد...؟





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


چهارشنبه 5 تیر 1392 :: نویسنده : سما
نظرات ()

آهای قابیل!

ای مخترع برادر کشی!

آهای قابیل! ای آغازگر جنگ بین آدم ها...

گناه آدم ها گندم خوری بود و گناه آدم زاده ها برادرکشی....

آهای قابیل!

ما آدم ها ، عموزاده های توییم، عموزاده های بی شرم تو....

نمی دانم گناه برادر کشی بزرگ تر است یا گناه درس نگرفتن آدمیان از برادر کشی؟

در زمانه ی ما گناه گندم خوری کمتر است از گناه برادر کشی ، اما نمی دانم گناه گندم خوردن آدم بزرگ تر بود یا گناه آدم زاده کشی؟

اصلا نمیدانم گناه اصلی تو درس نگرفتن از گناه پدر بود یا کشتن برادر؟

اصلا گناه هابیل کشی به گردن توست یا به گردن پدر است که با گناه گندم خوری خود و قبیله اش را به زمین هبوط داد؟

اصلا شاید گناه اصلی نگاه سوزان مادرمان حوا بود که به گندم ها نگاه کرد،

به گناه نگاه کرد و با یک نگاه آدم را دعوت به گناه کرد...

و یا شاید نگاه پر شک و تردید آدم در جواب دعوت به گناه حوا بود که باعث گناه شد!

آهای قابیل!

نمی دانم در زمان گناه تو نگاه هم گناه بود یا نگاه پر گناهی نبود که گناهی باشد...

و نمی دانم نگاه بی گناه هابیل در آخرین لحظاتش سوزانده تر بود یا نگاه بعد از گناه پر از پشیمانی تو؟

و باز نمیدانم روزگار ما آدمی زادگان تاوان گناه برادر کشی تو ست یا نتیجه ی نگاه های گناه آلودمان؟

و اصلا آیا نگاه گناه و گناه نگاه و ....

بگذریم قابیل!

عموزاده های تو در سراسر دنیا پخش شده اند...

و عجیب به خون برادرانشان که در سرزمین های دور و نزدیکند تشنه اند...

و سوال من اینست که ارث هر آدم از عمویش چقدر بوده که این رسم شوم تو به این همه آدم به ارث رسیده است؟

آآآآآه

ای قابیل!

ای کاش تو هم گندم خورده بودی و بس!





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


چهارشنبه 15 خرداد 1392 :: نویسنده : سما
نظرات ()



ادامه مطلب


نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


چهارشنبه 25 اردیبهشت 1392 :: نویسنده : سما
نظرات ()

هیچ وقت یادم نمیره مكالمه ی تلفنی خیلی كوتاهی رو كه سال 84 كه اواخر راهنماییمون بود با یكی از همكلاسیهام داشتم. در مورد انتخابات بود. در مورد یكی دو تا از نامزد ها. تو همون حال و هوای بچگی و به قولی نوجوونی با چند تا جمله ی ساده یه بحث كوتاه و بی شیله پیله ی سیاسی كردیم و بعد هم با همون خوش اخلاقی همیشگی از هم خداحافظی كردیم و ...

هیچ وقت یادم نمیره همایش ها و جلسات و سخنرانی های انتخاباتی سال 88 رو توی دانشگاه كه هنوز هم دانشجو نشده بودیم اما اومده بودیم ببینیم چه خبره؟! و بعد از انتخابات و دانشجو شدنمون بحثا و حتی تیكه ها و ....

هیچ وقت یادم نمیره این جمله رو از امام خمینی كه "دانشگاه مبدا همه ی تحولات است"

چقدر كوتاه فكر و كوتاه نظر و بی اندیشه هستن اونایی كه تصمیم میگیرن دانشگاه ها و مدارس رو خیلی زودتر از اومدن حال و هوای انتخابات تعطیل كنن.

برای مسئولینی كه تصمیمات غلطشون رو اینطوری باید تحمل كرد واقعا متاسفم.

از ترس اینكه دوباره آشوب بشه این كار رو كردن در حالیكه هنوز نفهمیدن دانشجوها خارج دانشگاه غریبه اند و حرفشون حرف شور و هیجانه در حالیكه اگه همونا داخل دانشگاه باشن میشینن و با هم منطقی و دوستانه حرف میزنن. نمونه ش هزاران باری كه داخل دانشگاه با همكلاسی هام منطقی و دوستانه بحث سیاسی كردم در حالی كه خارج دانشگاه همش شعار و پرچم و اینجور چیزا بوده.

اگه جایی برای ابراز عقاید مخالف و موافق وجود داشته باشه دانشگاهه. اگه برهم كنش نظرات در دانشگاه های این مملكت اتفاق نیفته نتیجه ش كشیده شدن كامل بحث های انتخاباتی به فضای مجازی و یا خیابوناست كه هر دو ناقص و بعضا مخربن.

اگر من و هم كلاسی های من و هم دانشگاهی های من و كلا دانشجوهای این كشور نشینیم دور هم و با هم منطقی حرف نزنیم و تصمیم نگیریم كه كدوم حقه و كدوم باطل پس از كجا بفهمیم كی حقه كی باطل؟

از رسانه های غرض دار اون وری؟ یا از صدا و سیمای اخبار هیچی اینوری؟؟!

خدایا به اونایی كه نمیفهمن خیلی چیزا رو بفهمون لااقل بعضی چیزارو...

الهی آمین!

سما _92





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


سه شنبه 27 فروردین 1392 :: نویسنده : سما
نظرات ()

ای دوست!

دشت تو را سال هاست میگردم اما نمی یابم تا در آن بگردم،

و اگر بگردم نه در دشت، که بر طواف دو چشم مستت خواهم گشت...

ای دوست!

شنیده ام در آن دشت که بوسه باران پای تو را سبزترین خاک بر عهده دارد،

و نوازش دستانت را خوش بو ترین نسیم،

و طراوت لبانت را زلال ترین آب،

شنیده ام در آن دشت که درختانش به سمت آفتاب تو میرویند،

و جوی هایش به سمت تو میجوشند،

و گل هایش به عطر تو میبویند،

و بلبلانش به مدح تو میخوانند،

شنیده ام در آن دشت که شاپرکانش در زیر زلف های شبانگاهی تو آرام میگیرند،

و شب بو هایش با تماشای مهتاب روی تو،

و آسمانش در وسعت مهربانی تو،

شنیده ام در آن دشت که...

آآآآه!

کاش در پی دشت بگردیم نه به دور خودمان!

کاش در دشت بگردیم نه در پی دشت!

کاش بر طواف دو چشم مستت بگردیم نه در دشت...

 

راستی ای دوست!

ما نالایقان هم دوستت داریم...





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


چهارشنبه 14 فروردین 1392 :: نویسنده : سما
نظرات ()

با این همه تنبلی من توی نوشتن پست و آپ تو دیت(!) کردن وبلاگ نمیدونم هنوزم خواننده های قدیمی گهگاهی سری میزنن یا نه؟

اما جدا از خواننده هایی که میخونن یا نمیخونن بوی بهار که اومد بوی بهشت هم اومد... قضیه اینه که من شرطی شده م!

حالا این شرطی شده م یعنی چی؟

یعنی اینکه من هر سال با بوی عید و بوی بهار و در حقیقت با لحظه های سال تحویل بوی بهشتی دیگه ای هم به مشامم خورده که حالا دیگه بوی بهار برای من بوی بهشت میده...

هر سال لحظه ی سال تحویل من در بهاری ترین آغوش دنیا بوده م. و این آغوش بهاری برای من همه چیز بوده. یعنی من همه ی دار و ندارم رو از این آغوش گرفته م.

نمیدونم ، شاید حرفایی که زدم کلیشه ست شایدم نیست... به هر حال من بوی بهار و بهشت و آغوش به مشامم خورده و دل تو دلم نیست...

السلام علیک یا سلطان یا ابا الحسن یا علی بن موسی الرضا(ع)...





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


جمعه 25 اسفند 1391 :: نویسنده : سما
نظرات ()


( کل صفحات : 7 )    1   2   3   4   5   6   7   
 
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Mobile Traffic | سایت سوالات