گفت:
" دلتنگ کودکی ام.... یادش بخیر
قهر میکردیم تا قیامت...
و لحظه ای بعد قیامت میشد!"
گفتمش:
"بیا قهر کنیم تا همیشه"
و لحظه ای بعد همیشه می آید
ما و ما و نصف ما و نصفه ای از نصف ما...
گر تو هم با ما شوی....
گر تو هم با ما شوی....
جملگی تو میشویم...
امشب کبوتر دلم مرد.
همان که بار ها به سویت فرستادمش...
و تو با پای خالی از پیام پس فرستادیش.
امشب کبوتر دلم مرد.
نه از سرمای بیش از حد شب های بی انتهای فراق،
و نه از گرمای بیش از حد شراره های نگاه تو...
و نه از سکوت تو،
و نه از سرگردانی طفلی چون من در گهواره ای که به سمت فرعونش میبرد...
امشب کبوتر دلم مرد.
او نه تو را میدانست،
نه مرا میفهمید...
او از این مرد که ....
از این که ...
آآآه ه ه ه ه .....
آنقدر مست خیال تو بودم که نفهمیدم از چه مرد....
ادامه مطلب
هیچ کس اینجا نیست!
در کتابخانه،
جایی که باید کتاب گرفت و کتاب خواند!
و من میدانم که شهر غلغله است امشب
امشب شامگاه پنجشنبه است...
مردم خوشحالند
فردا تعطیل است و خواب خوشی خواهند داشت.
و دیگر در این خراب شده کیست که نداند که آنچه در مسیر رسیدن به خوشی اتفاق می افتد شیرین تر از خوشی ست؟!
هیچ کس اینجا نیست
و من دیوانه ترین انسان اینجایم
همان طور که عاقل ترینم
همان طور که بهترینم و البته بدترینم
چرا؟؟
چون هیچ کس اینجا نیست!
مجبور نیستم بخندم یا سلام کنم یا نگاه زیر چشمی دیگران را رصد کنم!
مجبور نیستم اخم های گاه و بیگاه سال بالایی ها را به خاطر سر و صدای تایپ کردنم تحمل کنم!
مجبور نیستم وانمود کنم!
مجبور نیستم خودم باشم!!
و حتی مجبور نیستم مجبور نباشم!
چون هیچ کس اینجا نیست!!
آدم ها درون خودشان ، خودشان را نمیشمارند!
جایی که هستند میگویند هیچ کس اینجا نیست!
در حالی که خودشان هستند!
هیچ کس اینجا هست!
من هستم
و من تمام آدم هایی هستم که اینجایند!
تمام جامعه ی بشری سالن مطالعه هستم!
من همه هستم،
ولی هنوز هیچ کس اینجا نیست...
ادامه مطلب
تو که در دور دست ها منتظری
منتظر من!
ای کاش سرخ پوست بودی!
زبان دود هایی که به آسمان میروند را ای کاش بلد بودی.
.
.
.
آنقدر آتش گرفته ام که دوستت دارم را با دود تنم فرستاده ام...
ادامه مطلب
تمام شو!
تمام شو تا تمام شوم...
تا به اندازه ی تمام دریاها مروارید بچکانم.
برو ای همسفر! برو...
بگذار بیاسایم، برو...
فرصتت تمام شده.
تمامش کم.
بشکن ، تو را به جان دل شکسته ام بشکن.
رهایم کن...
آه! چه سخت فقیر دو سه قظره اشک شده ام.
بشکن ای بغض گلوگیر،
برو تا برای چشم هایم پاپوش ندوخته اند...
ادامه مطلب
من اگر بدانم امشب کدام ستاره را به حضورت در جغرافیای خویش مسحور کرده ای...
و کدام قطعه از خاک را به لمس دست خود در گاه سجده ات مفتخر ساخته ای...
و کدام سنگ پر افتخار در آسمان پیشانیت آرام گرفته...
و کدام ...
من اگر بدانم مروارید های غلطان نیمه شبت بر کدام زمین خواهد ریخت....
آه!
اگر نرسیدن سهم چشمان بی طاقت من است...
ندانستن بی حکمت نیست.
ادامه مطلب
این یک موقعیت اضطراری ست
تکرار میکنم این یک موقعیت اضطراری ست!
اعلام وضعیت 2011
مرکز صدای ما را میشنوی؟!
مرکز مرکز مرکز....
این جا همه چیز به هم ریخته...
آذوقه ها تمام شده اند،
همگی داریم تلف میشویم!
اکسیژن هوا رو به اتمام است...
مرکز صدای ما را میشنوی...؟
آذوقه نداریم، دریغ از یک وعده محبت ، دریغ از یک دانه مردانگی که مانده باشد!
تمام شده
همه چیز تمام شده،
مرکز اینجا آخر دنیاست،
ما از پرتگاه آخر دنیا در حال افتادنیم،
مرکز مفهوم است؟
زمین گرد نیست
زمین مستطیل بود و ما از ضلع آن در حال بیرون رفتنیم،
موتور ها از کار افتاده اند،
حتی یک خسته نباشید یا یک خدا قوت نداریم.
سلام ها سرد شده اند...دست ها سرد تر...
از تمام آذوقه ها زباله مانده...
خورده ایم و نکاشته ایم،
برده ایم و نیاورده ایم... آه مرکز ....آه مرکز...!
اینجا همه مرده اند...
.
.
.
.
.
مرکز... م ر کز
من هم دارم می میرم....
مرکز : الم اعهد الیکم یا بنی آدم ان لا تعبدوا الشیطان ، انه لکم عدو مبین...
ادامه مطلب
آنقدر گفته ام : "من" که فکر کردم راستی راستی وجود دارم...
.
.
.
.
.
.
.
.
عجب حیله گر ماهریست این کلمه!
میان سه تن كاغذ باطله و غیر باطله و چند گزارش و خبر و مصاحبه و.... میگردم و درست بعد از سر كشیدن n امین لیوان چایی ام یك كاغذ نیمه باطله گیر میاورم و مینویسم ...
نه برای اینكه بعدا بفهمی كه مثلا به یاد تو بوده ام،
و نه برای اینكه وبلاگ متروكه و بی مطلبم را پر كنم،
و نه حتی صرفا جهت دلخوشی تو كه چند صد كیلومتر آن طرف تر از من گوشه ای از دلتنگی هایت با واژه های بی سر و ته من جبران شود؛
بلكه برای اینكه دل ناآرام و پر تلاطمم در این فضای چندش آور و آرام(!) در بین هزاران واژه ی بی شرمی كه روی كاغذ های باطله و غیر باطله نقش بسته اند و در بین ساعت های متمادی كه برای یك برگ خبرنامه صرف كرده ام كمی هم از خودش بگوید...
از خودش بگوید را كه میفهمی؛ همان از تو بگوید خودمان است...
دوره ی عشق بازی های ظاهری كه بگذرد، مهر یار كه در دل عمیق و ریشه دار شود، خوب كه عاشق شوی،عاشق واقعی، آن وقت همه چیز برعكس میشود
در فراق یار ظاهرت آرام میگیرد و درونت غوغاست ،درست مثل یك شب چندش آور تابستانی كه یك و نیم برابر ظرفیت معده ات پیتزا بخوری و تا صبح توی رخت خواب غلط بزنی و به خودت بد و بیراه بگویی، همه چیز آرام است اما درونت به هم ریخته ...
چه مثالی شد ها!!! بی خیال...
نه اینكه بگویم ظرفیتم كمتر از توست یا از این جور حرف ها، نه
هم دریا در آسمان جا میشود هم آسمان در دریا.
اما دست آخر یك كدام باید مستقیم تر دیده شود!
دست آخر یكی در دیگری بیشتر جا میگیرد.
عشق نه اینكه مطلق باشد ، نه
اما همیشه تبعیض قائل میشود...!
تا حالا خیال میکردم من سوار ماشین میشوم
من صاحب مدرک دکترا میشوم
من صاحب خانه میشوم
من لباس زیبا میپوشم
من....
وای از تفاخر
انگار ماشین سوار من است ، وقتی نگاه من با سوار شدنم عوض میشود
درست مثل کسی که فکر میکند سیگار میکشد در حالی که سیگار او را میکِشد...
1. دشت دلتنگ شده
ستاره ها منتظرند...
خورشید پرسان پرسان طلیعه ی تو را جویا می شود
چه هنگام ابرها ببارند تا پاره های تنشان ، قطره های باران بتوانند بوسه بر دستانت بزنند و طراوت را از نگاهت فراگیرند؟
ماه با هزاران هزار همراه کوچک خود چه وقت ظاهر شوند تا زیبایی را از تو بیاموزند؟
و در کدامین صبح خورشید تو را خواهد یافت تا روشنی را از اندیشه ی تو وام گیرد؟
و کوه ها
آری کوه ها – که در دامنه شان روح اوج میگیرد-
چه رندانه منتظر پابوسی تواند....
کی و کجا فرا خواهی رسید تا دریاها زلال بودن را از تو فراگیرند؟
و آسمان ها پاک بودن را
و رود ها جاری شدن را
و حتی عشق شکوه را...
همه گویی منتظرند
بیا آرام جانم
پا در دنیای من گذار که بیش از بی صبری کائنات بی صبرم
متولد شو که چشمانم عجیب منتظر شکوه لبخند تو اند....
آدم ها می آیند و میروند
آنهایی که هستند آنهایی را که بوده اند فراموش میکنند و به زودی خود فراموش میشوند...
حکایت عجیبی ست
همه میدانند خواهند رفت و فراموش خواهند شد و عجیب دوست دارند کاری کنند که بعد از رفتنشان فراموش نشوند در حالی که خود بهتر میدانند آن زمان دیگر نخواهند بود تا فراموش نشدنشان سودی به حالشان داشته باشد
ما آدم ها چقدر احمقیم!
46 ساعت پیش دهه ی سوم زندگانی را آغاز کردم
این بهار بیست و یکمین بهاریست که تجربه میکنم
و درست 46 ساعت است که بیست و یکمین سال را شروع میکنم.
آسمان بودن شاید آنقدرها آسان نیست
آدم آسمان دلش آبی باشد خودش کلی هنر است.
چه برسد بخواهد برای جماعتی آسمان باشد
آسمان باشد تا هر که هروقت دلش گرفت در او پرواز کند
آسمان باشد و از درون خود ببارد و به قول معروف نپرسد کاسه های خالی از آن کیست
آسمان باشد تا برای پاک بودنش دلیل نخواهد
برای پاک ماندنش حتی...
دریا بودن هم آسان نیست
ساحل را آنقدر نوازش کند تا دست هایش به زبری موج های پر ماسه شود
و دلش آنقدرشفاف که آیینه
و آنقدر متواضع که در مقابل آسمان آسمان شود
گاهی کنار کسی مینشینی و میبینی جدی جدی دریاست
جدی جدی آسمان است
خنده هایش
فکرهایش
نگاههایش
و هزار هزار یش...
و آن وقت از خودت
از سالهایی که بی دریا بودن و بی آسمان بودن سپری کرده ای......
بیخیال
ما آزموده ایم در این شهر بخت خویش
بیرون کشید باید از این ورطه رخت خویش
سما
پرت و پلاهایم را جمع میکنم
یک شعر نیمه سروده
یک متن تاریخ گذشته
یک طنز بی مزه
و هزار درد نگفته
...
یاد کتاب کافه پیانو افتادم :
" اگه دیدی چیزایی که قبلا بهت حال میداده مث کتاب خوندن یا نوشتن یا فیلم دیدن و ... دیگه مث قدیما بهت حال نمیده این یعنی باید بری دوباله یه بغل گرم
بغل گرم مال خودت"
البته شاید متنش دقیقا همین نبود
اما میخوام یه بند دیگه بهش اضافه کنم:
اگه بغل گرم مال خودتو پیدا کردی دیگه کارایی که قبلا باهاشون حال میکردی مثل قدیم بهت حال نمیدن مثل وبلاگ نوشتم مثل متن ادبی نوشتن مثل ....
تبلیغات 
